|
كارگاه خيال |
|
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
بهاره
آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
لینک دوستان
دوست یابی سالم
وبلاگ هاي عاشقانه
اخبار ایران
تفريحات اينترنتي
آموزش طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
دانشگاه نما!

اتفاقاتی که در یک ماه اخیر در دانشگاه افتاد،زمینه شادی مضاعفی شد برای طی کردن ماههای پایانی دانشگاه...
اول-16دی ماه،فرجه امتحانات: مراسم تشییع و خاکسپاری پنج شهید گمنام در دانشگاه. مراسم از ساعت 9صبح تا حول و حوش 2بعدازظهر ادامه داشت.حفظ حرمت شهید واجب بود،نه تنها اعتراضی نکردیم که در بخشی از مراسم هم شرکت کردیم....
دوم-1بهمن، زمان اوج برگزاری امتحانات: اتوبوس های مختلف از هر شهری که تصورش را بکنی دانشجو جمع کرده و آورده اند به محل نماز جمعه.مراسم جشن پیروزی مقاومت برپابود!کاش کسی بود که پیروزی را تعریف میکرد! همه یا سر جلسه امتحان بودیم و یا در کتابخانه.صدای فریادهایی که از بلندگوهای کل دانشگاه پخش می شد امانمان را بریده بود.تا قدری تمرکز میکردیم صدای لبیک یا خامنه ای،مرگ بر اسرائیل بلند می شد. با چندتایی از این دنشجویان که صحبت کردیم،گفتند امتحانهایشان به تعویق افتاده،دو روزی رایگان تهران گردی می کنند!از حواشی جشن هم اینکه شنیدیم چند نفری از شرکت کنندگان در دانشگاه هنر مشغول عکسبرداری از جمعیت نسوان بودند که توسط عناصر ذکور دانشکده غافلگیر شدند و بعد هم دعوایی و کتک وکاری...:)
خورشت قیمه و دوغ ها که تقسیم شد، دانشگاه به تلی از ظرف های یکبار مصرف و کاغذ و پلاکارد تبدیل شده بود و بعد دوستان به سمت لانه جاسوسی حرکت کردند.انصافاً که مشتشان بر دهان استکبار کارساز بود!
سوم-14بهمن-ده روز مانده به امتحان کارشناسی ارشد: دو سه روزیست بساط فیلمبرداری یک فیلم تاریخی دیگر در دانشکده برپاست.اتفاق جدیدی نیست.بالاخره در مکان تاریخی درس خواندن این مسائل را هم دارد دیگر!سر و صدای گروه قابل تحمل بود.
اما ماجرای اصلی: ساعت 2درکتابخانه نشسته ام، سرگیجه گرفته ام از این همه درس نخوانده که باز صدای مرگ بر اسرائیل بلند می شود! این بار حضور خالد مشعل را در دانشگاه جشن گرفته اند.وباز صدای بلند گو،شعار در آخر هم ظرف های یکبار مصرف و رفت تا هفته دیگر که حضور دیگری را در دانشگاه جشن بگیرند!
حق هم دارند.دانشگاهی که استادی برای تدریس نداشته باشد،تا چند وقت دیگر تعداد احکام صادره کمیته انضباطیش از تعداد مدارک صادره اش بیشتر باشد،فارغ التحصیلانش در جای درست خود مشغول به کار نشوند و...باید بشود به پایگاهی برای تبلیغ سیاسی هرکس که زودتر برسد!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱۱/۱٦ - بهاره
!family girl
1-تمام اتاقهای سه طبقه خانه بابابزرگ اینا، همیشه گرم است و آماده پذیرایی از مهمان.از پله ها که بالا روی، در اتاقها را که باز کنی به ظاهر اتاق ساکتند و خلوت اما هجوم خاطرات را بر قلبت احساس می کنی.در طبقه دوم که مهمانی تر است همه چیز مرتب و منظم چیده شده فقط مهمانها را کم دارد. طبقه سوم هم که شبیه سوئیت شده است جان می دهد برای زندگی های یک نفره.اما همه ما علیرغم اصرار همیشگی بابابزگ طبقه اول را برای دور هم بودن ترجیح می دهیم....خانه بابابزرگ بخش عظیمی از ما را در خود جای داده است....
2-بالاخره مادربزرگ هم گاز را در خانه اش دید.او که پنجاه و خورده ای سال هست مرد خانه هم شده است از روزهایی میگوید که آرزوی داشتن برق و آب را در خانه هایشان داشته اند و حالا شاید بساط کرسی از خانه اش جمع شود و بنشیند کنار بخاری گازی تا با تلویزیون سامسونگش فیلم تماشا کند.نه مادر بزرگ و نه هیچ کدام از همسایه های دیگرش به این فکر نمی کنند که چرا بعد از این همه سال حرف لوله کشی گاز درست همین چند ماه پایانی رنگ گاز را درخانه هایشان دیده اند...پس ما هم به آن فکر نمی کنیم!
3-قسمت عمده ای از لباسهای کودکی ما از بافتنی های مادر تامین میشد.برای مادر کاموا که خریدم یاد آن روزها برایش زنده شد.مادر از رقابتی که با خاله برای بافتنی بافتن داشتند می گوید و این که سرعتشان عجیب چشمگیر بوده است.اما حس غریبی بود وقتی که دیدم چند رجی بافت گفت که چشمانش خسته می شود و انگشتانش خواب می روند...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱٠/٩ - بهاره
?!What's up with the universe
این روزها واقعاً همه چیز و همه کس دارند عجیب غریب به نظر می آن، البته شاید ایراد از منه!
*روز دانشجو، سیاست گل و در(جایگزین چماق و هویج) بر دانشگاه حاکم بود.!صبح نگهبانان با لبخندی ملیح شاخه گل رزی را تحویلت می دادند و ظهر(البته فردای روز دانشجو) در مقابل تجمع های اعتراض آمیز دانشجویانی که خواستار شکستن درها بودند، درها باز شد!
*شعار تجمع امسال بسیج این بود: دانشگاه پادگان نیست.....چقدر دلم خواست ازشان بپرسم پس در این صورت شما اینجا چه می کنید!
*ظهر پنج شنبه ای بود و مشغول مرور کانال های سیمای جمهوری اسلامی بودم.یک ربع،نیم ساعت،چهل پنج دقیقه بعد باز عمل را تکرار کردم برنامه ها ظاهرا عوض می شدند اما باز هیچکدام قابل انتخاب نبودند.فقط شبکه سه در این فاصله یک برنامه ثابت داشت. یک روحانی و یک مجری با کت و شلوار و ریش اسم این برنامه زنده هم گلبرگ بود،کنجکاو شدم تا موضوع برنامه را بدانم. روحانی: بله، دختران اگه آیه...سوره....را بنویسند و به خودشون آویزون کنند، ان شاء الله بختشون باز میشه! هم چنین آیه های..و..و..و.. سوره های ..و..و..و..را اگه هر روز تکرار کنند و بنویسند، دعای ...در قنوت و...هم باعث باز شدن بخت می شه.
مجری:خیلی ممنون.پیامک بعدی، از یاس(یا همچین چیزایی)دوهزار و شش: دختری سی و اندی ساله هستم و مجرد.لطفا به مردم بگویید انقدر به دختران مجرد سن بالا سرکوفت نزنند!
باورش عجیب بود، موضوع بحث، سوال و جواب ها،لحن مهمان برنامه و...
*یکی را بعد از چند ماه می بینی، میاد سراغت و میگوید: برنامه تان چیست که برای فوق لیسانس جدی درس نمی خوانید!!تو اگر بودی چه جوابی می دادی؟
*وقتی رفیق کسی هستی یعنی باید با او باشی و برای او.این را من اعتقاد دارم که رفاقت را یا با کسی شروع نمی کنم یا اگر شروع کردم برایش سنگ تمام میذارم!تو هم وقتی مرا به عنوان رفیقت انتخاب کردی پس با من حرف بزن، گمانم این است که اتفاقات این چند سال مرا تبدیل به گوش بزرگ و مطمئنی برای شنیدن کرده اگر هیچ کار دیگری از دستم برنیاد!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٩/٢٠ - بهاره
دلم می خواهد بنویسم...اما نمی شود.نمی دانم از کجا و از چه فقط دلم می خواهد بنویسم.نوشتن کمی به این ذهن آشفته سامان می دهد،اما نمی دانم که چرا نمی توانم.تمام تلاشم منجر می شود به چند خطی که به جز خودم کسی چیزی از آن سر در نخواهد آورد.بعضاً دوستان گله می کنند که یا نمینویسی اگر هم می نویسی یا تلخ است و یا نا مفهوم!اما چه کنم که مگر می شود در این روزها شیرینی نوشت که مفهوم و ملموس باشد!
فقط یه نمونه درباب وضعیت تحصیلی بگویم که از صبح که به قصد دانشگاه از خانه خارج می شوم سعی می کنم زیادی نبینم و نشنوم.فقط به مقدار احتیاج و رفع حاجت.زیادی دیدن اینجا آدم را فرسوده می کند.چشم ها را که ببندی و کار خودت را بکنی به نفع خودت هم هست.اما چه کنم که این تلاش همیشه موفقیت آمیز نیست!دل چرکینم از درس خواندن در بزرگترین و مهم ترین دانشگاه ایران اما علی الحساب چاره ای هم ندارم!به قصد کمک کردن به سازمان سنجش درامتحان کارشناسی ارشد ثبت نام کردم وگرنه آمادگی که ندارم!
سایر موضوعات هم به همین طریق...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۸/۱٥ - بهاره
رئیس جمهور هفتم فلان در و دهات باشی یا دبیر کل سابق سازمان ملل یا نورچشمی فعلی اتحادیه اروپا فرقی نمی کند مهم این است که یه زمانی سمتی داشته ای و قدمی برداشته ای همین برای تضمین عزت و احترام و اعتبار تا پایان عمرت کافیست.همین است تفاوت اینجا و بقیه جاها!اینجا یک هفته پس از پایان سمتت دوستانت هم حرفت را نمی خوانند چه بر سد به بقیه....این از مهم ترین نتیجه گیری های من از نشست دین در دنیای معاصر بود.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٧/٢٤ - بهاره
-عددها تا کجا اضافه خواهند شد.....؟!
-امسال بیشتر از هر زمان دیگر به این چهار روز اختلاف فکر می کنم.به ظاهر چهار روز اما در واقع چندین سال...!امید که همیشه خوب باشی.
-من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است....
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٦/٢٩ - بهاره

این خطوط BRT تازه راه افتاده بود.اتوبوسها نو و نسبتاً خلوت بودند.عصر از دانشگاه، چهار پنج نفری بودیم که سوار شدیم.قسمت زنانه خلوت بود اما مردانه بینهایت شلوغ...زمستان بود و اتوبوس بخاریش را روشن کرده بود، گرمای غیر قابل تحمل آن و شلوغی، آقایان را حسابی کلافه کرده بود،در نهایت صدایی فریاد زد که: داداش این بخاریت رو خاموش کن! .ما هم که نشسته بودیم بعضا به فعالیت چشم گیر برخی چشم ها می خندیدیم.....ایستگاه سبلان من و زهرا پیاده شدیم و طبق معمول چند لحظه ای ایستاده، حرف زدیم تا بعد از خداحافظی هر یک به سمت خانه خود برویم...به جدّ سرخوش بودیم و شاید بیخودی می خندیدیم...در حین همین خنده ها دیدیم که دایی همیشه خندان هم ناگهان به ما پیوست و به جمع خندانمان اضافه شد...با تعجب پرسیدیم: شما هم تو همین اتوبوس بودین؟...گفت: آره ، چقدر گرم بود. من با صدای بلند گفتم، جناب آقای راننده محترم، اگه امکان دارد مرحمتی در حق ما بکنید و این بخاری را خاموش نمایید! بغل دستیم با تعجب نگاهی کرد و بعد فریاد زد: داداش این بخاریت رو خاموش کن و بعد گفت اینطوری باید بگی!ما زدیم زیر خنده و خودش هم حسابی خندید. وقتی از زهرا و باباش خداحافظی کردم هنوز صدای خنده شان بلند بود.. .با خودم فکر میکردم معاون سابق وزارت ارشاد و نماینده مجلس ششم و دهها سمت دیگر سوار اتوبوس می شود؟آن هم با این وضعیت؟
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٦/۱۱ - بهاره
زندگی در شبه شعب ابیطالب!
خسته شده ای از اینکه هر روز با این گرمای طاقت فرسا، تو این خیابونهای افتضاح با این سیستم عالی حمل و نقل شهری بیرون می روی تصمیم میگیری یک روز را درخانه باشی و به کارهای عقب افتاده ات برسی.همه چیز به ظاهر خوب پیش می رود اما ساعت 10.30 صبح همه جا تاریک می شود...به یاد جدول خاموشی نبوده ای....دو ساعتی میگذرد اما از روشنایی خبری نمی شود..باز مجبور می شوی بیرون بروی. به بانک که رسیدی میبینی آنجا هم برق نیست و تعطیل است.برمیگردی خانه ساعت 2 شده اما هنوز برق نیست.با این گرمای شدید فقط می توان دراز کشید و فکر کرد..از مادرت میپرسی: مامان شما بچه بودید برق بود؟
-واُ آره.مگه چند سال پیش بوده؟:)
-برقتون می رفت؟
-نه.اصلاً.چی میشد اگه یه چند ساعتی برق نداشتیم
-پس چرا میگید بد بوده.لا اقل برق مردمش رو که میتونست تامین کنه؟!!
ساعت 3.30 به تمدن بازمیگردی.....
ساعت 10 شب همان روز باز خاموشی...از شدت عصبانیت در حال انفجاری.تلفن را برمیداری و یک بند به 121 که مربوط به قطعی برق است زنگ میزنی اما هیچ وقت آزاد نمی شود...دلت سامانه فحش میخواهد....یه شماره ای که وقتی گرفتی بگوید: به سامانه فحش خوش آمدید،جهت دادن فحش های پاستوریزه عدد یک،بی ناموسی عدد ٢و...را بگیرید در غیر اینصورت منتظر بمانید تا به اپراتور متصل شوید
ساعت 1 شب برق می آید.اما تو دیگر هیچ کاری نمی توانی بکنی.8ساعت از مفیدترین زمانهایت را به خاطر بی برقی از دست داده ای....حالا خدارو شکر که باز آب هست....وگرنه شعب ابیطالبمان کامل می شد!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٥/٧ - بهاره
اتوبان قم،همیشه برایم ملال آور بوده. مخصوصا اگه بخوای تو تابستون از این مسیر سفر کنی.انقدر آفتابش گرمه که هیچ کولر ماشینی هم افاقه نمی کنه، دیروز هم که وارد این مسیر شدیم، با خواهرمحترم شروع کردیم به چرندیات گفتن تا بلکه مسیر لعنتی زودتر تمام شود.شجریان هم می خواند: ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم....در راستای چرندیات گفتنمان، گفتم: خسرو هم اسم با حالیه ها...خسرو...یه جور ابهت داره...حالا فامیلیه یا رو هم اگه شیرین پناه باشه که دیگه تهشه! فک کن...خسرو شیرین پناه...
نزدیکای تهران رادیو که روشن شد خانم اخبار گو گفت: خسرو شکیبایی، هنرمند توانمند.....و بقیه جمله را همه حفظیم....
یادم افتاد دبستان که بودیم، برادر گرام دبیرستانی بود و شعر من مسلمانم سهراب در کتاب ادبیاتشان بود...آن وقتها هشت کتاب نداشتیم و من برای خواندن این شعر مجبور بودم به کتاب او مراجعه کنم...شعر را حفظ شدم...نوار صدای پای آب هم که تازه آمده بود..کار هر روزه ام شده بود، صدای خسرو شکیبایی و تکرار شعر ها.
یادش بخیر،از جمله کسانی بود که اگر در فیلیمی بازی می کرد به خاطر او فیلم را میدیدم!
یادش بخیر!از جمله کسانی بود که وقتی در فیلمی بازی می کرد، به خاطر او می شد فیلم را دید!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٤/٢٩ - بهاره
وای عمه بهاره، بازم میخوای بری؟ الان وفتی بیرون.نرو باهات خوشحالم، دوست دارم...
بهترین، قشنگترین و آرامش بخش ترین کلماتی که میتونی از یه نفر بشنوی ....
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٤/۱٥ - بهاره

